اتوبوس جایی کنار اتوبان – جایی که ایستگاه نی‌ست ایستاد؛ یک‌باره ایستاد. در را باز کرد و چند نفر آدم سرمازده از ده متر عقب‌تر دویدند و خودشان را انداحتند میان اتوبوس. یکیشان مرد جوانی بود که با خودش بسته‌ی بزرگی می‌کشید. بلندی بسته تا روی کمرش بود اما آسان می‌آوردش. دو تا صندلی کنار هم خالی بود. بسته‌اش را گذاشت آن طرف دم پنجره و خودش نشست کنارش سمت راه‌رو. زیپ کاپشنش را باز کرد و دستی به موهایش که انگار یخ بسته بودند کشید و بعد پوشش بسته را که دیگر کم‌کم می‌دیدم که می‌جنبد کنار زد. بسته‌ای در کار نبود؛ پسر بچه‌اش بود که از سرما آن شکلی پیچیده بودش.

دست‌های سرد بچه را توی دست‌های سرد خودش گرفت که گرمشان کند. چشمش به صورت بچه افتاد که سرما سرخش کرده بود؛ انگار سیلی خورده باشد. با ساعد و توی آرنج و بازو کله‌ی بچه را بغل گرفت و کشید سمت خودش و صورت بچه را فشار داد به شکمش تا گرم شود. بوی پدر از دماغ بچه رفت تو و تا پس سرش را پر کرد. بچه خودش را رها کرد روی شکم سفت پدر.

Advertisements