به نظرتان اینجا کجاست:

El Ojo que Llora4

شبیه یک جور زمین بازیست. اما بگذارید دقیق‌تر نگاه کنیم:

El Ojo que Llora1

شاید هم یک جور کار هنری باشد.

El Ojo que Llora3

این در واقع بنای یادبودی است برای شصت هزار نفر کشته و مفقود در دهه هشتاد میلادی در پرو. اسم این بنا El Ojo que Llora است؛ که یعنی چشم گریان. کشته‌ها و مفقودها حاصل تلاش مسلحانه گروهی چریکی است به نام Sendero Luminoso که دست کم اسم این یکی را شنیده‌اید؛ راه درخشان.

El Ojo que Llora2

سی هزار قطعه سنگ در این بنا به کار رفته و روی هر قطعه نام و نام خانوادگی و تاریخ مرگ یک قربانی را نوشته‌اند؛ حدود نیمی از قربانیان.


Abimael Guzman

ایشان هم جناب آقای گوزمن هستند، پدیدآورنده گروه راه درخشان. گروهی چریک مبارز که لابد با آرمان‌های خوبشان هدفی جز اعتلای میهن و عدالت و رهایی از امپریالیسم نداشتند. آقای گوزمن هم استاد فلسفه در دانشگاه بوده‌اند و این گروه در واقع حاصل عملی تاملات فلسفی ایشان است.


526a

البته استاد در تاملات فلسفیش منبع الهام‌های درخشانی هم داشته است:


mao

آقای مائو که چین را از شر استبداد و استعمار رهانید.

Lenin statue in a rare sitting posture

آقای لنین که دائم در کتاب‌خانه‌ها کتاب‌های مارکس و انگلس را  می‌خواند و یادداشت برمی‌داشت و بعد با همین یادداشت‌هایش روسیه را آزاد آزاد آزاد کرد و تزارهای شیطان صفت را به گور فرستاد.

stalin

و آقای استالین که نگذاشت انقلاب آقای لنین به انحراف بورژوازی کشیده شود. به وضع آشفته عکس بالا توجه نکنید. این وضع دخلی به حرف‌های ما ندارد. در عوض به این نکته توجه کنید که آقای استالین در جوانی برای انقلاب بسیار تلاش کرده بود:

young-stalin

به هر حال مردم پرو لیاقت آقای استاد دکتر گوزمن را نداشتند و برای همین استاد به زندان افتاد و چنان که دیدید سال‌هاست در حبس به سر می‌برد. اما گمان نکنید چریک‌های راه درخشان بی‌کار می‌نشینند:

El Ojo que Llora5

در واقع به بیان ساده:
El Ojo que Llora6

قربانی‌ها غلط کرده‌اند که قربانی شده‌اند. زنده باد راه درخشان. زنده باد چریک‌های مبارز و مائو و لنین و استالین. اگر گلوله‌ای برای شلیک نداشته باشیم، سنگ‌ها را می‌شکنیم و بناها را رنگ می‌کنیم. ما نمی‌گذاریم افتخارات راه درخشان فراموش شود.

البته این تمام داستان نیست. در گوشه‌ای دورافتاده از همین کشور پرو، به همت یک ان‌جی‌اوی احتمالا مخملی، روستایی از فقر مطلق به فقر نسبی رسیده، وضع مردم کمی بهتر شده و بچه‌ها به مدرسه می‌روند و درس می‌خوانند. بچه‌ها شادند و آینده را می‌سازند. احتمالا بی نیاز به استاد دکتر گوزمن و تاملات درخشانش.

IMG_4832

Advertisements