Liberty دوشنبه, مهٔ 18 2009 

Liberty

آزادی معنای ساده‌ای دارد. آزادی یعنی باشم، یعنی باشی، یعنی باشد. یعنی دوست بدارد، یعنی دوست بداری، یعنی دوست بدارم. آزادی نه مجسمه است، نه پارک است، نه میدان، نه بنای یادبود. آزادی نفسی است که می‌کشم، آب‌میوه‌ای است که می‌نوشی یا آرزویی است که کسی از او دریغ می‌کند. او آزاد نباشد، یا من، یا تو، فرقی نمی‌کند. آزادی وقتی است که همه آزاد باشند.

پ ن: اینجا پارک آزادی نام دارد.

باز هم پ ن: من بلد نی‌ستم مانند آقای اولدفشن احساساتم را توضیح بدهم. شاید به همین دلیل ساده و نیز به دلیل تنبلی است که کم‌تر از او می‌نویسم. و باز شاید به همین دلیل است که نوشتنم ضعیف است و نمی‌توانم منظورم را درست منتقل کنم. دوباره نوشته‌ی بالا را خواندم. دیدم اصلا آن نی‌ست که می‌خواستم بگویم. این نوشته می‌خواست در حال و هوای انتخابات باشد، که حالا که می‌خوانم انگار نی‌ست. این نوشته بنا بود تذکری باشد به من (بله. من. منی که می‌گردم و مرتکب این وبلاگ و این نوشته شده‌ام.) که یادم بیاورد که آزادی دیگران را مراقبت کنم و محترم بدانم. نه وقت حرف زدن، نه وقت شعار دادن، بلکه وقت عمل کردن، وقت زندگی. که انگار این هم نی‌ست. پس فقط می‌ماند این که عکس را ببینید و ازش لدت ببرید.

گرایشات مشکوک سیاسی یکشنبه, مهٔ 17 2009 

حالا من هی قسم بخورم که فقط از عکس خوشم آمده است، کی باور می‌کند؟ پس حالا که ناچاری گریبانمان را گرفته، بسیار خوب: «این وبلاگ هم سبز است. دست کم قهوه‌ای نیست.»

mir-hossein-2

برای آن‌ها که علاقه دارند بدانند: این آقا پدر یکی از شهیدان جنگ ایران و عراق است، در شهری کوچک در استان تهران.

کوک کن؛ نور بگیر جمعه, آوریل 24 2009 

wind-up-lamp-lets-you-save-your-bill

این یک عکس نی‌ست جمعه, آوریل 24 2009 

holiday-in-tasmania

گمان نکن که این فقط یک عکس است؛ این جایی است که روزی خواهم رفت. روزی که صبح، وقتی چشم باز کردم، از خودم نپرسم کدام جورابم را با کدام شلوار و کدام پیراهن بپوشم. روزی که حوله‌ی کوچکی روی دوشم بگیرم و پابرهنه توی قایق بدوم و بروم سمت جزیره.

The Planet جمعه, آوریل 17 2009 

the-planet

آی آدم‌ها! اگر به مادرید می‌روید، اگر از خیابانی و کوچه‌ای می‌گذرید و بار «سیاره» را می‌بینید، اگر زیر آن صورتک ماه عکس می‌گیرید، خوش به حالتان. ما هم که می‌بینیم، خوش به حالمان.

طراحی لوگو را به مردمان باستان بسپارید شنبه, آوریل 4 2009 

logo-versace

لوگوتایپ ورساچه را لابد میلیون بار دیده‌اید؛ انصافا هم گیرا است. حالا این عکس را هم ببینید. مجسمه‌ای است در مدیترانه.

img_2229

رود قرمز در مکزیک نو شنبه, مارس 28 2009 

trolley_4th_of_july_red_river

ببین رفیق! در نیومکزیکو شهری است به نام رد ریور؛ عمده‌ی درآمدش از راه توریسم است. در سال دوهزار نزدیک پانصد نفر جمعیت داشته است. اگر گذارت افتاد و چهارم جولای بود و سوار این اتوبوس لکنتی شدی، کمی هم ذرت بوداده داشته باش با خودت که بخوری و یاد ما کنی.

خوب است که چشم‌های آدم بدرخشد پنجشنبه, مارس 5 2009 

boa-kwon4

حتا اگر خواننده‌ی کره‌ای آوازهای در پیت باشد:

boa

این مدل‌های مختلف سه‌شنبه, مارس 3 2009 

یادتان هست که عرض کردم «در این که صنعت تبلیغات گرایش معناداری به سمت خانم‌ها دارد شکی نی‌ست، و البته معنای این حرف این نی‌ست که آقایان در این میان بختی ندارند.»

تقریبا از همان زمان تا کنون هر بار عکس‌هایی از ویلیام لوی را زیر و رو می‌کردم که ببینم کدام یک متناسب این‌جا هستند. اما هیچ وقت به تصمیم نهایی نمی‌رسیدم. چیزی از جنس بی‌نمک بودن یا گیرا نبودن در چهره‌ی او بود که نمی‌گذاشت به انتخاب نهایی برسم. ببینیدش:

3-william-levy

تا این‌که دی‌شب به این عکس از تئو تئودوریدیس برخوردم که به گمانم دقیقا آن نکته‌ای را داشت که من در چهره‌ی لوی می‌جستم و نمی‌یافتم. ببینید:

theo-theodoridis

و البته همه‌ی این حرف‌ها بی‌معنا بود اگر ما پیش از این به محضر جاش هالووی عرض ادب نکرده بودیم.

josh-holloway

مجله‌ی کیو و درس وبلاگ‌پراکنی دوشنبه, مارس 2 2009 

q100

مجله‌ی کیو صدمین شماره‌اش را این‌طور چشم‌گیر و پر صدا اعلام و اعلان کرد. اما این وبلاگ در نهایت خضوع بی هیچ صدا و تظاهری صدمین پستش را منتشر فرمود. باور ندارید؟ نگاهی به پست پیشین بیندازید.

صفحهٔ بعد »